کتاب شهریار

شهریار (به ایتالیایی: Il Principe) نام کتاب مشهور نیکولو ماکیاولی، اندیشمند ایتالیایی است که متن اصلی ماکیاولیسم به‌شمار می‌رود. شهریار در سال ۱۵۱۳ میلادی به رشته تحریر درآمد ولی تا سال ۱۵۳۲ به چاپ نرسید. ماکیاولی «شهریار» را پس از نوشتن به لورنزوی مدیچی، دوک اوربینو (نوهٔ ابوالمعالی لورنزوی مدیچی) پیشکش کرد به امید این‌که شغلی به دست آورد.

این کتاب از ۲۶ باب (فصل) تشکیل شده‌است.
پادشاهی‌های جدید (فصل‌های یکم و دوم)
فصل یکم: شهریاری‌ها بر چند گونه‌اند و شیوه‌های فراچنگ آوردنشان

به گفتهٔ ماکیاولی شهریاری‌ها بر دو گونه‌اند:

    جمهوری
    پادشاهی

پادشاهی‌ها خود به دو گونه تقسیم می‌شوند:

    موروثی
    نوبنیاد

پادشاهی‌های نوبنیاد را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:#

    یکسره نوبنیاد مانند حکومت فرانچسکو در میلان یا
    پیوند دار با قلمرو موروثی پادشاه یعنی بعدها پادشاه از زادگاهش به عنوان یک مرکز برای رسیدن به حکومت استفاده می‌کند. مانند حکومت ناپل و اسپانیا.

حکومت پادشاهی نوبنیاد هم از سه راه اصلی به دست می‌آید:

    به تیغ خود شهریار
    به تیغ دیگران
    با کاردانی و اقبال.

فصل دوم: دربارهٔ شهریاری‌های موروثی

به نوشتهٔ ماکیاولی در یک پادشاهی موروثی، که مردمش به پادشاهی یک دودمان خو گرفته‌اند، پاسداری از حکومت به خاطر حل مشکلات با عقل و همچنین وجود سنت‌ها آسان‌تر است تا پاسداری از حکومت در یک پادشاهی نوبنیاد. واگر این پادشاهی موروثی به وسیلهٔ زور کنار زده شود، هروقت که آن دچار زوال شود این پادشاهی می‌تواند باز روی کار بیاید.
شهریاری‌های پیوندی (فصل‌های سوم تا پنجم)
فصل سوم: دربارهٔ شهریاری‌های پیوندی

گاه مردمان یک کشور به امید زندگی بهتر و به یاری شهریار کشوری دیگر فرمانروای خود را سرنگون می‌کنند. اما بعد درمی‌یابند که اشتباه کرده‌اند و روزگارشان بدتر از پیش شده، چراکه شهریار جدید باید بر مردمانی که وی را به شهریاری برگزیده‌اند تسلط یابد. ماکیاولی در این فصل به شهریاری که این سرزمین‌ها را تصاحب کرده اندرز می‌دهد که چه کند تا کنترل سرزمین تازه پیوند داده شده از دستش خارج نشود:

    نزدیکی فرهنگی
    قطع دست خاندانی که برایشان فرمانروایی داشته‌است.
    دست نزدن به قوانین و مالیات‌ها در صورت درستی و متناسب بودن
    برپا کردن یکی دو کوچ‌نشین در مناطق مشترک یا جدید
    اقامت و منزل گزینی پادشاه درآنجا مانند عملی که پادشاه ترک در آن زمان انجام داد
    اینکه شهریار باید خود را رهبر و پشتیبان دولت‌های کوچکترِ همسایه نشان دهد
    به دست آوردن نظر قدرت‌های کوچک‌تر

فصل چهارم: چرا در پادشاهی داریوش، که به دست اسکندر افتاد، پس از مرگ اسکندر مردم بر جانشینان وی نشوریدند

ماکیاولی درین فصل مصادیق روش‌هایی که در فصل قبل ذکر کرده بود را بیان می‌کند.
فصل پنجم: در باب شیوه حکومت بر آن شهرها یا شهریاری‌ها که پیش از آن با قانون خود می‌زیسته‌اند

به گفتهٔ ماکیاولی، شیوه‌های حکومت بر شهرهایی که پیش از تصرف با قانون خود می‌زیسته‌اند بر سه گونه است:

    ویران کردنشان، مانند آنچه رومیان با کارتاژ و نومانسیا کرد.
    انتقال پایتخت به آن شهر و زیستن پادشاه درآن
    آزاد گذاشتن‌شان برای زیستن با قوانین خودشان و گرفتن خراج از آنها، مانند آنچه اسپارتی‌ها با آتن و تبای انجام دادند و آن‌ها را از دست دادند

به گفتهٔ ماکیاولی برای نگاهداشت سرزمین‌های که قوانین و سنت خود را دارند ناگزیر راهی بهتر از ویران کردنشان نیست. کسی که به سروری شهری دست می‌یابد، که آن شهر به آزادی خو گرفته‌است و آن را ویران نکند، اسباب سرنگونی خود را فراهم کرده‌است. زیرا هنگامی که اسباب شورش فراهم شوداین شهر به نام آزادی و نهادهای دیرینهٔ خویش به پا خواهد خاست.
حکومت‌های کاملاً نوبنیاد (فصل‌های ششم تا نهم)
فصل ششم: در باب آن شهریاری‌ها که به نیرو و هنر خود گیرند

در این فصل ماکیاولی با مثال آوردن از شهریاران موفق در زمینه کشورداری نقش این دو عامل را بازگو می‌کند.
فصل هفتم: در باب شهریاری‌های نوبنیاد که به بازو و بخت دیگران گیرند

به گفتهٔ ماکیاولی کسانی که تکیه بر نیکخواهی و بخت به حکومت می‌رسند زود از میان می‌روند، چرا که این دو عامل ناپایدارند و لرزان.
فصل هشتم: در باب آنان که با تبهکاری به شهریاری رسند

در جمهوری‌های دو راه دیگر برای به حکومت رسیدن وجود دارد:

    با تبهکاری و خونریزی
    مردم یکی را از میان خود به شهریاری برگزینند

با چنین شیوه‌هایی اگرچه به قدرت پادشاهی می‌توان دست یافت اما به بزرگی نمی‌توان رسید. این گزاره با آرای دیگر ماکیاول تناقض دارد. سخت‌کٌشی باید سریع و با شدت انجام گیرد، مانند آنچه آگاتوکلس انجام داد. به گفتهٔ ماکیاولی:

    زخم را یکباره می‌باید زد تا درد آن اندک‌اندک از یاد برود، و نیکی را خرده‌خرده می‌باید کرد تا مزهٔ آن بیشتر در یاد بماند

فصل نهم: در باب شهریاری مردمی

نگاه‌داشتن حکومت برای کسی که به یاری نخبگان به شهریاری برسد دشوارتر است تا برای کسی که به یاری مردم به شهریاری می‌رسد، زیرا آن‌که به یاری نخبگان به حکومت برسد خویشتن را در حلقهٔ کسانی می‌یابد که خود را مساوی وی می‌شمارند، و به همین دلیل شهریار نمی‌تواند به دلخواه به آن‌ها فرمان براند.
فصل دهم: در باب ارزیابی قدرت شهریاری‌ها

به گفتهٔ ماکیاولی شهریاران در قدرت دو دسته‌اند:

    هجوم آورنده:دارای قدرت نظامی، با خزانهٔ زر کافی، مردان جنگی و توان مقابلهٔ مستقیم با دشمنان، این نوع شهریاران ارجحند.
    دفاع‌کننده: دارای دیوارها و قلعههای محکم با ذخیرهٔ ابزاری و غذایی برای مدت یک سال که هر هجوم آورنده‌ای را از پای درآورد.

فصل یازدهم: در باب شهریاری دینیاران

در مورد شهریاری دینی (حکومت روحانیون) دشواری‌ها پیش از دستیابی به قدرت رخ می‌نماید. این‌گونه شهریاری را یا به زور به حکومت می‌رسند یا به یاری بخت، اما برای نگاهداشت آن به هیچ‌یک از آن دو نیازی نیست، زیرا نهادهای دینی، که قدرتی بی‌مانند دارند، نگهبان آنند، و شیوهٔ رفتار و زندگی فرمانروا در آن تأثیر ندارد.
دفاع و ارتش (فصل‌های دوازدهم و سیزدهم)
فصل دوازدهم: در باب گونه‌های سپاه و سپاهیان مزدور

ماکیاولی به چهار نوع ارتش قائل است:

    ارتشی که از آن خود شهریار است.
    ارتشی متشکل از مزدوران
    ارتشی کمکی از سوی متحدان
    ارتشی که آمیزه‌ای از این انواع است.

او با بیهوده خواندن ارتش کمکی و ارتش مزدوران، اشاره می‌دارد اگر کسی دفاع از کشور را به مزدوران سپارد هرگز نمی‌تواند آسوده‌خاطر باشد.
فصل سیزدهم: در باب سپاهیان کمکی، آمیخته و بومی

ارتش کمکی سپاهیانی هستند که به هنگام یاری خواستن از یک دولت بزرگ یا متحد برای یاری و دفاع به یک دولت کوچک فرستاده می‌شوند. سپاهیان کمکی همیشه برای آنکس که ایشان را فرامی‌خواند مایهٔ ناکامی‌اند؛ زیرا اگر جنگ را ببازند شهریار دولت کوچک باخته‌است و اگر ببرند اسیر ایشان است. به گفتهٔ ماکیاولی ارتش‌های کمکی از ارتش‌های مزدور نیز بیهوده‌تر و خطرناک‌ترند.

ارتش‌های آمیخته به دو گونه‌اند:

    آمیختهٔ وابسته: ماکیاولی ارتش فرانسه را مثال می‌زند که در دورهٔ لویی یازدهم سوییسی‌ها نقش محوری را در آن داشته‌اند.
    آمیختهٔ مستقل :که محوریت با سربازان بومی است.

کیفیت‌های یک شهریار (فصل‌های چهاردهم تا نوزدهم)
فصل چهاردهم: شهریار و لشکرآرایی

به گفتهٔ ماکیاولی، مهم‌ترین علت از کف دادن حکومت به فراموشی سپردن فن جنگاوری است و همچنین مهم‌ترین آلت به چنگ آوردن آن هم جنگاور بودن است. شهریار باید هم در عرصهٔ عملی خود را بهبود دهد (خود را به شکار و سختی عملی عادت بدهد و تمرین نظامی داشته باشد) و هم در عرصهٔ نظری (تاریخ جنگ‌ها را بخواند و از تجربه‌های نظامی گذشته‌استفاده بکند).
فصل پانزدهم: در باب آنچه مایه ستایش و نکوهش بهر مردمان است به ویژه شهریاران

در دنیایی مملو از ناپرهیزگاری، کسی که بخواهد همیشه پرهیزگار باشد سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت. از این رو شهریاری که بخواهد حکومت را از دست ندهد باید شیوه‌های ناپرهیزگاری را بیاموزد و هر جا که نیاز باشد به کار بندد.
فصل شانزدهم: در باب بخشندگی و تنگ‌چشمی
فصل هفدهم: در باب سنگدلی و نرمدلی و این‌که مهرانگیزی بهتر یا ترس‌انگیزی

ماکیاول می‌گوید شهریار باید خواهان آن باشد که به نرم‌خویی معروف شود نه به سنگدلی، ولی همچنین باید مراقب باشد که نرم‌خویی‌اش بیجا نباشد. ماکیاول مثال چزاره بورجیا می‌آورد ومی گوید او به عنوان یک ستم پیشه تلقی می‌شده اما ستم‌پیشگی او کشورش را سامان بخشید و آرامش را بدان بازآورد. ماکیاولی با بهتر برشمردن هر دو صفت ترساندن و دوستی برقرار کردن بین شهریار و شهروندان در نهایت ترسیدن مردم را بهتر می‌انگارد، زیرا داشتن این دو را باهم دشوار می‌پندارد. با این همه او بر این اعتقاد است که شهریار نباید ترس از خویش را چنان در دل‌ها بیندازد که اگر نتواند مهر مردم را به خودی را به خود برانگیزد، آن ترس مایهٔ نفرت از وی در ین شهروندان شود.
فصل هجدهم: در باب شیوه درست پیمانی شهریاران

به گفتهٔ ماکیاولی برای ستیزیدن با دیگران دو راه وجود دارد: یکی قانون که در خور انسان است و دیگری زور که برای ددان مورد استفاده قرار می‌گیرد. ماکیاولی می‌گوید شهریار باید از هردو توامان استفاده کند. اگر بناست که شهریار شیوهٔ ددان را بیاموزد و به کار بندد، می‌باید هم شیوهٔ روباه را بیاموزد تا دشمنان را بشناسد و هم شیوهٔ شیر را تا گرگان را رماند.
فصل نوزدهم: در باب پرهیز از خوار و نفرت‌انگیز شدن

به گفتهٔ ماکیاولی شهریار باید از هر آنچه او را خوار و نفرت‌انگیز می‌سازد بپرهیزد. او می‌گوید:{{گفتاورد: هر کس استدلال‌های مرا دنبال کند، خواهد دانست که علت فروافتادن امپراتوران که از مصادیق آن بحث شد، یا نفرت‌انگیز شدن ایشان بوده‌است یا خوار شدنشان.}}
ملاحظه‌گرا بودن شهریار (فصل‌های بیستم تا بیست و پنجم)
فصل بیستم: در باب سودمندی یا زیانمندی دژها و دیگر چاره‌اندیشی‌ها که شهریاران کنند
فصل بیست و یکم: شهریار را چه باید کرد تا نامبردار شود
فصل بیست و دوم: در باب رایزنان ویژه شهریار
فصل بیست و سوم: چگونه از چاپلوسان می‌باید پرهیخت

تنها راه پرهیز از چاپلوسان آنست که مردم بدانند شهریار از شنیدن حقیقت آزرده نمی‌شود. اما اگر هر کسی بتواند از در در آید و حقیقت را با شهریار در میان بگذارد، او شکوه خود را از دست می‌دهد. از این‌رو شهریار زیرک باید راه میانه را برگزیند. یعنی با کارشناسان و مشاوران رأی بزند، از پذیرفتن نکات نابجا بپرهیزد، و بعد از شنیدن خود نتیجه‌گیری کند.
فصل بیست و چهارم: چرا شهریارانِ ایتالیا کشورشان را از دست داده‌اند

به گفتهٔ ماکیاولی دلایل آن به این شرح است:

    ناتوانی سپاه
    برخی مردم را دشمن خویش داشته‌اند
    مشکل با والاتبارها

فصل بیست و پنجم: در کارهای بشری بخت تا کجا دست‌اندرکار است و چگونه با آن می‌توان ستیزید

ماکیاولی سرنوشت را نیمی در شانس و بخت نیمی به دست خود انسان می‌بیند و همواره بی‌پروایی را در برخورد با بخت را ارجح می‌داند. از نظر او بخت مانند رودی است که اگر در برابرش تلاش نشود و سدی ساخته نشود، همه چیز را بر سر راهش نابود می‌کند؛ و فرد باید در حالت آرامش رود سنگربندی کند و خودش حداکثرِ تأثیر را بر آن بگذارد.
فصل بیست و ششم: فراخوانشی به رهانیدن ایتالیا از چنگال بربران

ماکیاولی در این فصل ضمن مقایسهٔ وضعیت ایتالیای روزگار خود با پارسی‌ها و آتنی‌ها وسایر سرزمین‌ها به دنبال یک ناجی برای ایتالیا می‌گردد. او در انتهای کتاب خطاب به لورنزو مدیچی می‌گوید:

    بویِ گندِ این سروریِ بربران ما همه را می‌آزارد. پس بادا که خاندان ارجمند شما باآن دلیری و امیدهایی که از آرمان‌های بر حق می‌آید این کار را برگردن گیرد، تاکه زیر پرچم شما، میهنمان سرافراز شود.

پابلو کاسالس

پابلو کاسالس (اسپانیایی: Pablo Casals‎; ۲۹ دسامبر ۱۸۷۶ – ۲۲ اکتبر ۱۹۷۳) یک رهبر ارکستر، و آهنگساز اهل اسپانیا بود. او به عنوان برجسته‌ترین نوازنده ویلون سل نیمه اول قرن بیستم و یکی از برجسته‌ترین نوازندگان ویلون سل در کل تاریخ به‌شمار می‌آید. کاسالس در طول زندگی حرفه‌ای خود، تکنوازی، و قطعات ارکستر بسیاری را ضبط و اجرا کرد. به روایتی او بخاطر ضبط قطعه ویلون سل اثر یوهان سباستیان باخ که از سال ۱۹۳۶تا ۱۹۳۹ ساخت، شهرت پیدا کرد.

در سال ۱۹۶۳ مدال آزادی ریاست جمهوری توسط جان اف کندی رئیس‌جمهور آمریکا به او اهدا شد.

یک بزرگراه در اسپانیا به نام کاسالس نامگذاری شده‌است. همچنین رقابت بین‌المللی موسیقی پابلو کاسالس از سال ۲۰۰۰ هر چهار سال یک بار در شهر فرانکفورت آلمان برگزار می‌شود. در این رقابت، نوازندگان نخبه ویلون سل کشف می‌شوند.

فاوست

فاوست شخصیت اصلی یک افسانه آلمانی است. او انسانی موفق با تحصیلات دانشگاهی ولی ناراضی از زندگی است که روحش را برای دستیابی به دانش نامحدود و لذات دنیوی در معامله‌ای با شیطان معاوضه می‌کند. این افسانه منشأ آثار ادبی، داستانی، سینمایی و موسیقایی بسیاری شده‌است.
کلمه فاوست در آلمانی معیار، مشت معنی می‌دهد.

پیدایش

فاوست به شکل‌های مختلف در گذر زمان ثبت شده‌است. فاوست و صفت آن فاوستی، اغلب توصیف موقعیتی است که در آن فردی جاه‌طلب به منظور رسیدن به قدرت و موفقیت دست از اخلاقیات می‌کشد. در نسخه‌های اولیه همچون تصنیف‌ها، نمایش‌نامه‌ها و عروسک‌گردانی‌هایی که بر اساس این افسانه ساخته شد، فاوست به شکل محتومی لعنت‌شده و دوزخی بود، زیرا انسان را به دانش الوهی ترجیح می‌داد. او کسی بود که: «متن مقدّس را پشت در و زیر میز می‌گذارد، از این‌که دکتر الهیات نامیده شود پرهیز دارد و ترجیح می‌دهد که به شکل دکتر طب لباس بپوشد.»"

هرچند در سراسر آلمان قرن ۱۶ نمایشنامه‌ها و عروسک‌گردانی‌های کمدی معروفی بر اساس قرائتی آزاد از این افسانه پدید آمده بودند و در اغلب اوقات فاوست و مفیستوفل (که نام شیطان است در داستان فاوست) را در حد چهره‌هایی مبتذل و خنده‌دار تنزل می‌دادند، اما به واقع این کریستوفر مارلو بود که با نگارش نمایش‌نامهٔ دکتر فاوستوس (تاریخچه تراژدی گونه زندگی و مرگ دکتر فاستوس) به این افسانه شهرت بخشید. سرانجام دویست سال بعد در نسخهٔ بازسازی‌شده توسط گوته، فاوست به تحصیل‌کرده‌ای بدل می‌شود که «چیزی بیشتر از گوشت و نوشیدنی زمینی» می‌طلبد.

خلاصه ی داستان

فاوست خسته و ناامید است. تصمیم می‌گیرد تا با شیطان جهت کسب دانش بیشتر و قدرت جادو وارد گفتگو شود. او می‌خواهد تا از تمام دانش و لذت این دنیا بهره‌مند شود. در مقابل، نماینده شیطان، مفیستوفل ظاهر می‌شود. او این معامله را با فاوست انجام می‌دهد: مفیستوفل به قدرت جادویی او برای یک مدت کمک می‌کند، ولی در پایان دوره، روح فاوست به شیطان تعلق دارد و فاوست به شکل ابدی ملعون خواهد بود. در داستان‌های اولیه، این دوره معمولاً ۲۴ سال ذکر شده‌است.

در مدت زمان قرارداد، فاوست به انحای مختلف از مفیستوفل بهره می‌جوید. در بسیاری از نسخه‌های داستان، از جمله در نمایش‌نامهٔ گوته، مفیستوفل او را کمک می‌کند تا دختری زیبا و معصوم را که معمولاً گِرتشن نامیده شده و در نهایت زندگی‌اش نابود می‌شود، اغوا کند؛ هرچند در نهایت، معصومیت گِرتشن نجاتش می‌دهد و او وارد بهشت می‌شود.
در روایت گوته، فاوست نیز با رحمت خدا به خاطر کوشش مداومش و همچنین درخواست گرتشن از خدا نجات می‌یابد. اما در نسخه‌های اولیه، فاوست برای همیشه فاسد شناخته می‌شود. او فکر می‌کند که گناهانش قابل بخشش نیست. در این روایت‌ها وقتی پایان دوره فرا می‌رسد شیطان او را به جهنم همراهی می‌کند.

خانواده روتشیلد

خانواده روتشیلد، (به آلمانی: Rothschild) به اعضای خانواده بسیار ثروت‌مند روتشیلد گفته می‌شود که شجره نامه آن‌ها از سال ۱۵۰۰ میلادی در آلمان قابل استناد است. این خانواده که از تبار یهودیان اشکنازی است، فعالیت‌های بانکداری خود را از قرن ۱۸ آغاز کردند. در حدود سده ۱۸ میلادی که این خانواده در اوج قدرت خود بود، ثروتمندترین خانواده جهان محسوب می‌شد و بیشترین ثروت ثبت شده در تاریخ مدرن را دارا بود. ثروت خانواده به تدریج کاهش یافت زیرا در بین تعداد زیادی از ورثه تقسیم شد. امروزه فعالیت‌های خانواده روتشیلد بسیار کمتر از گذشته‌است، با وجود آن اعضای خانواده هنوز هم فعالیت‌های گستردهٔ اقتصادی در زمینه‌هایی چون بانکداری، استخراج معدن، کشاورزی، شراب‌سازی و کارهای نیکوکاری دارند.

پنج نسل از شاخه اتریشی این خانواده، توسط امپراتور هابزبورگ فرانسیس دوم به مقام اشرافیت رسیدند. شاخه دیگر این خانواده، شاخه انگلیسی نیز توسط ملکه ویکتوریا به اشرافیت انگلیسی رسید. نشان خانوادگی روتشیلد یک مشت به همراه پنج تیرکمان است که سمبل پنج شاخه این خانواده بوده و به آیه زبور ۱۲۷ ("مانند تیرهای کمان در دست جنگجو") اشاره دارد. شعار خانوادگی زیر این سمبل نقش بسته‌است:" (اتحاد، صداقت و صنعت).

تاریخچه

نخستین عضو از این خانواده، که از نام‌خانوادگی روتشیلد استفاده کرد؛ ایزاک الچانان روتشیلد بود، که در سال ۱۵۷۷ زاده شد. این نام به معنی «سپر قرمز» در زبان آلمانی قدیم است.

این خانواده در سال ۱۷۴۴ با به دنیا آمدن میر امشل روتشیلد شروع به کسب قدرت در سطح بین‌المللی کرد. او پسر امشل موزس روتشیلد بود و به‌عنوان صراف، با شهریای هس تجارت می‌کرد.

وی که در گتو (محلهٔ یهودی) فرانکفورت به دنیا آمده بود، یک خانواده بانکداری ایجاد نمود و پنج پسر خود را، در پنج مرکز اصلی تجارت اروپا مستقر کرد.

بیشتر ثروت این خانواده توسط شاخه لندن آن، ناتان میر روتشیلد به دست آمد. یکی از استراتژی‌های مهم این خانواده این بود که کنترل بانک فقط در بین اعضای خانواده می‌چرخید. این‌کار باعث می‌شد، آن‌ها بتوانند ابعاد فعالیت‌های خود را به‌طور کامل مخفی کنند. دائرةالمعارف یهودی نوشته سال ۱۹۰۶ می‌نویسد: «روش کار روتشیلدها که در آن چند برادر در چند مرکز مالی فعالیت‌های موازی شروع کردند، توسط بقیه بانکداران یهودی تقلید شد، مانند بیشافهایم‌ها، پریرزها، سلیگمان‌ها، لازاردها و غیره. این بانکداران با صداقت و مهارت اقتصادی، اعتبار زیادی نه‌تنها در بین یهودیان، بلکه در بین بانکداران نیز پیدا کردند. از این رو بانکداران یهودی قدرت زیادی در اواسط و اواخر قرن ۱۹ به دست آوردند. رئیس تمامی آن‌ها خانواده روتشیلد بود.»

میر روتشیلد ثروت خانوادگی را با ترتیب دادن ازدواج‌های از پیش تعیین شده، در خانواده نگه می‌داشت؛ ولی از قرن ۱۹ تمامی روتشیلدها شروع به ازدواج با غیرخودی نمودند. این ازدواج‌ها بیشتر با خانواده‌های اشرافی یا بانکداری دیگر بود. پنج پسر میر روتشیلد عبارت بودند از:

Amschel Mayer Rothschild (1773–1855)

Salomon Mayer Rothschild (1774–1855)

Nathan Mayer Rothschild (1777–1836)

Carl (ent. Kalman) Mayer Rothschild (1788–1855)

James (ent. Jakob) Mayer Rothschild (1792–1868)

جنگ‌های ناپلئونی

خانواده روتشیلد ثروت بسیار زیادی از جنگ‌های ناپلئون به دست آورد. از سال ۱۸۱۳ تا ۱۸۱۵ ناتان میر روتشیلد به تنهایی مخارج جنگ ارتش بریتانیا را تأمین می‌کرد. در سال ۱۸۱۵، روتشیلد ۹٫۸ میلیون پوند (معادل ۶٫۵۸ میلیارد پوند در پول امروزی) به صورت قرض به متحدان انگلستان داد.

به دلیل کمک بقیه برادران، روتشیلد موفق شد، شبکه بزرگی از مأمورین، باربرها و پست در اروپای نابود شده به واسطه جنگ، ایجاد کند، تا به واسطه آن، اخبار سیاسی و اقتصادی را زودتر از بقیه به دست آورده و از رقبای خود پیش باشد. در این زمان ارزش روتشیلدها برای حکومت انگلستان فزونی یافت.

این شبکه به ناتان اجازه داد تا خبر پیروزی بریتانیا را در جنگ واترلو یک روز کامل قبل از پیام‌آور دولتی به دست آورد. مهمترین فکر ناتان این بود، که از این اطلاع چگونه پول بیشتری به دست آورد. او خبر را به دولت نداد. ناتان شروع به فروختن سهام دولتی خود کرد، که باعث ایجاد ترس در بورس و کاهش شدید قیمت سهام شد. سهامداران به پیروی از این سرمایه‌دار بزرگ و کارکشته، سهام‌های خود را فروختند و پس از اینکه قیمت سهام به پایین‌ترین حد خود رسید، ناتان روتشیلد همهٔ سهام‌های افراد دیگر را خریداری کرد و موفق شد که رقبای خود را از صحنه به در کند. روز بعد با پخش شدن خبر پیروزی انگلستان ارزش سهام مجدداً به مقدار قبلی خود بازگشت و با اینکار به ازای نابودی بسیاری از سرمایه‌داران انگلیسی خود را به ثروت هنگفتی رساند.

ناتان فعالیت‌های اقتصادی خود را از منچستر شروع کرد، سپس به لندن رفت. در سال ۱۸۰۹ او ساختمان اصلی خود را در خیابان سوئیتین محله شهر لندن (با شهر لندن عادی اشتباه نشود) خرید و شرکت ن.م. روثشیلد و پسران را در سال ۱۸۱۱ ایجاد کرد. او چنان قدرتی به دست آورد که در سال ۱۸۲۵ توانست به قدر کافی سکه به بانک انگلستان بدهد که از بحران نقدینگی جلوگیری کند.

شجره نامه خانواده روتشیلد

سالوادور دالی

سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک اسپانیایی: Salvador Felipe Jacinto Dalí Domènech‎ (زاده ۱۱ مه ۱۹۰۴ – درگذشته ۲۳ ژانویه ۱۹۸۹) نقاش فراواقع‌گرای اسپانیایی بود. دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فراواقع‌گرایش به شهرت رسید. در نقاشی اغلب به تأثیر نقاشان رنسانس نسبت داده می‌شود. معروف‌ترین اثر سالوادور دالی به‌نام تداوم حافظه در سال ۱۹۳۱ خلق شد. وی همچنین در عکاسی، مجسمه‌سازی و فیلم‌سازی نیز فعالیت داشت. وی با والت دیسنی تهیه‌کننده و کارگردان شهیر آمریکایی در ساخت کارتون کوتاه و برنده جایزه اسکار «دستینو» که در سال ۲۰۰۳ و پس از مرگ وی منتشر شد، همکاری داشت. دالی همچنین با آلفرد هیچکاک در ساخت فیلم «طلسم شده» (۱۹۴۵) همکاری کرد.

دالی همواره بر «ریشه عرب» خود تأکید داشت و ادعا می‌کرد که اجدادش به نسل «مور»ها که جنوب اسپانیا را برای تقریباً ۸۰۰ سال در اختیار داشتند، بازمی‌گردد. همچنین خانواده مادری دالی ریشه‌ای یهودی در بارسلونا داشتند.

دالی که شدیداً فردی خیال‌پرداز بود، علاقه وافری به انجام کارهایی عجیب برای جلب توجه دیگران داشت. این قبیل کارها اغلب برای کسانی که به هنر وی علاقه داشتند خسته‌کننده بود و به همان اندازه برای منتقدین وی، آزاردهنده به‌شمار می‌رفت. این نوع رفتار غیرعادی دالی گاهگاهی توجه افکار عمومی را بیشتر از آثار هنری وی جلب می‌کرد و در نتیجه، این رسوایی و بدنامی تعمدی منجر به شناخت گسترده عامه مردم و تقاضا برای خرید آثار وی توسط طیف گسترده‌ای از مردم شد.

جوزف کنراد

جوزف کُنراد با زادنام تئودور یُزِف کنراد نالچ کوژِینوسکی (به لهستانی: Teodor Józef Konrad Korzeniowski) (زاده ۳ دسامبر ۱۸۵۷ – درگذشته ۳ اوت ۱۹۲۴) نویسندهٔ بریتانیایی-لهستانی بود.

زندگی‌نامه

تئودور کنراد نالچ کورزینوسکی در سال ۱۸۵۷ در بردیچیف، امپراتوری روسیه (پادولیای، اوکراین کنونی) متولد شد، دشتی حاصلخیز بین لهستان و روسیه که زمانی بخشی از خاک لهستان بود و پسانتر جزو روسیه شد. این منطقه از ملیت‌های مختلفی تشکیل شده بود که چهار مذهب و چهار زبان و چندین طبقهٔ اجتماعی داشتند. آن بخشی که ساکنینش به زبان لهستانی حرف می‌زدند، و خانوادهٔ کنراد هم از آن‌ها بود، آبا و اجدادی از طبقهٔ سلاچتا بودند که طبقه‌ای پایین‌تر از آریستوکرات‌ها بود، ثروتمند و اصیل و دارای قدرت سیاسی بودند.

آپولو کورزینوسکی، پدر کنراد، شاعر و مترجم ادبی از زبان‌های انگلیسی و فرانسه بود و جوزف در بچگی رمان‌های انگلیسی را به زبان‌های فرانسه و لهستانی پیش پدرش می‌خواند. آپولو کورزینوسکی که در گیر فعالیت‌های ضد تزاریست‌ها شده بود، در سال ۱۸۶۱ با خانواده‌اش به ولگودا در شمال روسیه تبعید شد. در این سفر جوزف مبتلا به سینه‌پهلو شد و در سال ۱۸۶۵ مادرش به همین مرض فوت کرد.

پدر کنراد که تعلیم او را به عهده گرفته بود در سال ۱۸۶۹ به مرض سل درگذشت. جوزف را به سوئیس، پیش دایی‌اش «تادئوس بابروسکی» که تأثیر زیادی در زندگی کنراد داشت، فرستادند. جوزف که اصرار داشت دایی‌اش اجازه دهد دریانورد شود، در سال ۱۸۷۴ به فرانسه رفت و چند سالی در آن‌جا زبان فرانسه‌اش را بهتر کرد و دریانوردی آموخت. در فرانسه با محافل زیادی آشنا شد ولی به قول خودش دوستان بوهمیایی‌اش بودند که او را با نمایش‌نامه و اوپرا و تأتر آشنا کردند. در همین مدت ارتباط خوبی هم با دریانوردان داشت و چیزی نگذشت که دیده‌بان قایق‌های راهنما شد. کارگرانی که در کشتی دید و کارهایی که به او تحمیل کردند، همه زمینه‌ای برای جزئیات درخشان رمان‌هایش شد.

نویسندگی

کنراد تا سال ۱۸۹۴ که در انگلستان مستقر شد و وقت خود را به ادبیات اختصاص داد، به استرالیا، نقاط مختلف اقیانوس هند، برونئی، آمریکای جنوبی و جزایر اقیانوس آرام سفر کرد. اولین رمانش، حماقت آلمایر، داستان مردی هلندی که در برونئی خانه به دوش است، در سال ۱۸۹۵ بعد از پنج سال حک و اصلاح چاپ شد، با استقبال منتقدین روبرو شد ولی فروش نداشت. بعد از آن، کتاب‌های رانده شده از جزایر و کاکاسیاه کشتی نارسیسوس که داستانی پیچیده از طوفانی در دماغهٔ امید نیک و ملوانی سیاه‌پوست و اسرارآمیز است و لرد جیم را که ملوان داستان نمونهٔ ملوانی است که کنراد آرزو داشت مثل او باشد، چاپ کرد. در سال ۱۸۹۶ با جسی جورج ماشین‌نویس ازدواج کرد و به کنت نقل مکان کردند.

رمان «نوسترومو» در سال ۱۹۰۴ چاپ شد، رمانی تخیلی که کندوکاوی است در آسیب‌پذیری و فسادپذیری بشر. این کتاب موجب ضرر مالی بزرگی برای کنراد شد. داستان دربارهٔ یکی از وسوسه انگیزترین سمبل‌های کنراد، معدن نقره است. اشتیاق به کارهای خطرناک و شهرت نوستروموی ایتالیایی را از بین می‌برد و راز نقره هم با او به خاک سپرده می‌شود. این کتاب از نظر منتقدین شاهکار تلقی شد ولی باز هم فروش نرفت.

از ۱۸۹۷ تا سال ۱۹۱۱ که کنراد کتاب در چشم غربی، رمانی به سبک داستایوسکی، را چاپ کرد، دورهٔ خلاقیت هنری کنراد می‌دانند. چاپ در چشم غربی شکست دیگری برای کنراد بود که حملهٔ عصبی شدیدی هم به دنبال داشت. هرچند کنراد نویسنده‌ای پرکار بود، وضع مالی‌اش تا سال ۱۹۱۳ و چاپ کتاب «شانس» بهبود نیافت.

از سال ۱۹۱۹ به بعد کنراد را ستودند و از بعضی داستان‌هایش فیلم ساختند. در سال ۱۹۱۴ نشان «شوالیه» و مدرک افتخاری از پنج دانشگاه را رد کرد. روزهایش را به نوشتن می‌گذراند و ساعت‌ها وقت صرف یافتن واژهٔ مناسب می‌کرد. خلأیی که در زبان انگلیسی احساس می‌کرد، همیشه برایش با اهمیت بود. وی اواخر عمر ساکن آمریکا شد.

در ۱۳ اوت سال ۱۹۲۰ در سن ۶۷ سالگی در اثر حمله قلبی درگذشت.

یونسکو؛ به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد تولد جوزف کنراد، سال ۲۰۰۷ را سال جوزف کنراد نامیده‌است.

جیمز جویس

جیمز آگوستین آلویسیوس جویس ‏(۲ فوریه ۱۸۸۲ دوبلین – ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ زوریخ) نویسنده ایرلندی که گروهی رمان اولیس وی را بزرگ‌ترین رمان سده بیستم خوانده‌اند. (این کتاب که سومین اثر جیمز جویس است در سال ۱۹۲۲ در پاریس منتشر شد) تمام آثارش را نه به زبان مادری که به زبان انگلیسی می‌نوشت. اولین اثرش دوبلینی‌ها مجموعه داستان‌های کوتاهی است دربارهٔ دوبلین و مردمش که گاهی آن را داستانی بلند و با درون‌مایه‌ای یگانه تلقی می‌کنند. او همراه ویرجینیا وولف از اولین کسانی بودند که به شیوهٔ جریان سیال ذهن می‌نوشتند. وی به ۱۳ زبان آشنایی داشت و دست کم به ایتالیایی و فرانسه مسلط بود.

زندگی‌نامه

جویس در خانواده‌ای متوسط در دوبلین به دنیا آمد. در مدرسه و دانشگاه، دانش‌آموزی با استعداد بود. در اوایل دههٔ سوم زندگی به اروپای قاره‌ای مهاجرت کرد و در شهرهای تریسته، پاریس و زوریخ اقامت گزید. گرچه بخش بزرگی از زندگی او در بزرگسالی، بیرون از ایرلند گذشت، جهانِ پنداری او معطوف به دوبلین و ایرلند است و شخصیت‌های کتاب‌هایش از اعضای خانواده، دوستان و دشمنان او در زمان اقامتش در دوبلین الهام گرفته شده بود. در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس، خود او این مسئله را این گونه شفاف ساخت:

در مورد خودم، من همیشه دربارهٔ دوبلین می‌نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.

او از ابتدای جوانی مخالف بی‌فرهنگی و دون مایگی دوبلین بود. در جوانی بسیار فرد مذهبی بود اما در ۲۰ سالگی با گذشت زمان از عقاید مذهبی خود فاصله گرفت تا بتواند به اهداف ادبی که برای خود تعیین کرده بود نزدیکتر شود و دانسته خود را به دام تبعید انداخت، و به اجبار زادگاه خود را به مقصد پاریس ترک کرد. وی بعد از پایان تحصیلات در سال ۱۹۰۲ دیگر به عنوان یک شخصیت تبعیدی بود به همین دلیل از کشور خارج شد و در پاریس مستقر گشت. بیماری مرگبار مادرش بار دیگر او را به دوبلین فراخواند سپس وی به تریسته و زوریخ سفر کرد. وی در سال ۱۹۴۰ چشم از دنیا بست.

اولیس

این کتاب که به عنوان بزرگترین رمان انگلیسی قرن بیستم شناخته شده از مهم‌ترین آثار نوشته شده با تکنیک جریان سیال ذهن می‌باشد که شرح یک روز از زندگی شخصیت داستان به نام «لئوپولد بلوم» است. همچون دیگر آثار جویس «اولیس» هم در مورد دوبلین، افراد دوبلین است. علی‌رغم محدودیت داستان به دوبلین و افراد آن جویس علاقه‌مند به تعمیم این داستان به تمام دنیا و زندگی داشت به همین دلیل وقایع داستان به صورت تک بعدی جلوه داده نشده‌اند بلکه به گونه‌ای بیان می‌شوند که امکان برداشت‌های مختلف از وقایع مختلف در یک زمان را به خواننده می‌دهند که بیانگر نمادین فعالیت تمامی انسان‌ها در عرصهٔ زندگی است. بارزترین وسیله‌ای که جویس برای نشان دادن نمادین وقایع در اولیس استفاده می‌کند برابر کردن حوادث ضمنی و بخش‌های داستان با داستان «اودیسه» اثر هومر است. هر بخش از اولیس به گونه‌ای با بخش‌های اودیسه تشابه دارد. این داستان در سطح رئالیست به تشریح زندگی دوبلینی، در سطح روانی به تحلیل ذهنیت لئوپلدبلوم، در سطح زبانی به تحلیل فنون زبانشناختی می‌پردازد.

روبرتو روسلینی

روبرتو روسلینی (به ایتالیایی: Roberto Rossellini) (زاده ۸ مه ۱۹۰۶ – درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۷۷) کارگردان مشهور از پایه‌گذاران نئورالیسم در سینمای ایتالیا بود.او را پدرخواندهٔ موج نو سینمای فرانسه می‌دانند.

او همچنین با اینگرید برگمن، بازیگر مشهور هالیوودی ازدواج کرد.

زندگی و کارنامه

روبرتو روسلینی در خانواده‌ای بورژواز در شهر رم زاده شد. پدرش آنجیولو جوزپه Angiolo Giuseppe که پپی نو Peppino خوانده می‌شد(معمار بود که نخستین تالار سینما را در شهر رم ساخت. مادرش الترا Elettra به گفته روسلینی «زنی بود خانه‌دار، با چشم‌هایی بسیار نزدیک بین، خیلی کم‌روی، و بس خنده آور. خیلی سخت بود که با او ساخت» زندگی روسلینی‌ها در نازو نواز می‌گذشت، تا بدانجا که در خیابان لودویسی (به ایتالیایی: via Ludovisi) خانه داشتند (همان خیابان که در ۱۹۲۲ موسولینی نخستین مهمانسرای رم را در آن ساخت) و روبرتو و برادرش رنزو (به ایتالیایی: Renzo) -- که در آینده آهنگساز شد و آهنگ‌های بسیاری از فیلم‌های روسلینی را ساخت -- و دگر فرزندان را پرستارها بزرگ می‌کردند. روسلینی جوان بسیار ول‌خرج بود و پول به هدر می‌داد. او خود بیاد می‌آورد که به هنگام جوانی به چایش (سرماخوردگی) اسپانیایی (به انگلیسی: Spanish Flu) دچار شده بود و به این بهانه بیست ماه را در بستر گذراند. بیست ماهی که به گفتهٔ او «هنگامی سراسر از خوشی» برایش بود چراکه همه به نوازش گذشت؛ و چنین بود که او در چهارده سالگی زن بستری آموخت و نخستین خودروی خویش را در پانزده سالگی خرید. او هرگز به آموزشگاهی نرفت و از آموزگاران ویژه در خانه آموخت.

برای او خانهٔ روسلینی‌ها همه جای خوش گذرانی نبود و در آن همچنین به آفرینندگی، هنر و انگاشت نیز دل پیوندی داده می‌شد. روبرتو و برادرش رنزو از اوان کودکی جامه‌های شگرفی دربر می‌کردند و برای خانوادهٔ خویش نمایش بازی می‌گذاشتند.

روبرتو ۲۶ ساله بود که در ۱۹۳۲ پدر از دست داد و بناگاه دریافت که همه دارایی پدر با خوشگذرانی‌هاشان به باد رفته ست. پس برای نخستین بار به جستجوی کار پرداخت. در ۱۹۳۴ در سینما آغاز بکار نمود و همهٔ چم‌های کار را از فیلمنامه‌نویسی و ویراستاری تا صدابرداری فرا آموخت؛ و بزودی پس از نوشتن فیلم‌نامه برای نخستین فیلم خویش: «پیش‌درآمد برای پس از نیمروز فاون (ایزد کشت، نیمه بز، نیمه مرد)» Prélude à l'aprés-midi d'un faune ساختن آن را آغاز نمود؛ ولی فرمانروایی فاشیسم به رهبری بنیتو موسولینی به بهانهٔ آنکه این فیلمی بی شرمانه است از پخش آن جلوگیری نمود. وگرچه هنگامیکه ویتوریو موسولینی پسر رهبر، که در کار سینما بود، او را به همکاری فراخواند او آن پذیرفت.

فیلم‌های دورهٔ فاشیسم ۱۹۴۴–۱۹۴۰

روسلینی چهارده ساله بود که فاشیستها در ایتالیا فرمانروایی را بدست گرفتند؛ بنابراین سال‌های ریخت‌پذیری کسینگی او در زیر فاشیسم بود. نخستین باوردار پرده یی screen credit روسلینی در فیلم گزافه پیامی propaganda به نام «خلبان، لوچیانو سرا» Luciano Serra, Pilota بود که در ۱۹۳۸ به فراوری ویتوریو موسولینی، پسر رهبر، ساخته شد. فیلم بر پایهٔ داستانی از گوفردو الساندرینی Goffredo Alessandrini و فراچسکو مازورو Francesco Masoero بود و فیلم‌نامه را الساندرینی، که کارگردانی فیلم هم با او بود، نوشت و روسلینی در نوشتن فیلم‌نامه به او یاری داد و همچنین بخش‌هایی از فیلم را نیز کارگردانی نمود. در سال ۱۹۴۰ روسلینی کارگردان ارته وند technical director فیلم‌های پذیرفته شدهٔ فاشیست‌ها بود.

دراین چرخه روسلینی سه فیلم گزافه پیامی فاشیست را خود کارگردانی نمود که درآینده به هنگام نبشتن کارنامهٔ خویش برای کایه دو سینما در سال ۱۹۵۵ از شناسایی آن‌ها به آوند کارهای خویش سرباز زد. نخستین از این سه «ناو سپید» La Nave Bianca نام داشت. این فیلم به گونهٔ فیلمی گواه دار documentary آغاز شد ولی به فیلمی داستانی دگرگونی گرفت. روسلینی در این فیلم از هنرپیشه‌های دگرپیشه amateur actors سودجسته و این نشان بارز کارهای آینده او شد. «ناو سپید» بیش از آنکه فیلمی سیاسی یا اندیشارگرا باشد فیلمی بود انسانی که با دیدی مهرانگیز به ملوانان و کارکنان بیمارستان نگاه می‌انداخت. دو دیگر از این سه‌گانه فیلم «خلبانی بازمی‌گردد» Un pilota ritorna در ۱۹۴۲ و "مردی بر چلیپاً L'umomo della croce در ۱۹۴۳ بودند.

 

یهودیت حسیدی

یهودیت حَسیدی (به عبری: תנועת החסידות) (חסידות در عبری به معنای پرهیزگاری است) به جنبش یهودی مذهبی در قرن‌های ۱۲ و ۱۳ میلادی در آلمان گفته می‌شود که ریاضت را با عرفان یهودی(کابالا) ترکیب می‌کند. این مکتب در میان مردم عادی که علاقه‌مند بودند که از قوانین مذهبی ظاهری به سمت زندگی روحانی حرکت کنند طرفدار پیدا کرد. یهودیان حسیدی شاخه‌ای از یهودیان ارتدکس هستند.

تاریخچه

اسرائیل بن الیزر که معمولاً با نام بعل شم طوف شناخته می‌شود یهودیت حسیدی را در قرن ۱۸ ایجاد کرد. در لهستان که بیشتر یهودیان ییدیش زبان در آن ساکن بودند سه گروه مختلف یهودی شکل گرفت: اولین گروه کسانی بودند که مخالف مطالعه کابالا بودند، گروه دوم موافق مطالعه کابالا بودند و گروه سوم کسانی بودند که سکولار شده و مذهبی نبودند. بعد از جنبش شبتای زوی در قرن ۱۷ میلادی اختلاف بین این گروهها شدت گرفت. یهودیان جنوب لهستان موافق تصوف و کابالا بودند در حالی که یهودیان لیتوانی و استونی ضد کابالا بودند. در لیتوانی و استونی گروههای یهودی بیشتر در شهرهای بزرگ زندگی می‌کردند و قدرت ساختار یهودیت ربانی برای جلوگیری از مطالعه کابالا بیشتر بود. در حالی که در لهستان یهودیان به صورت پراکنده بودند و در این مناطق گسترش کابالا بیشتر بود. بعد از جنبشهای ضد یهودی قرن ۱۶ و ۱۷ بسیاری یهودیان بسیار درمانده بودند. بعد از حمله ترکان عثمانی به لهستان مدتی این منطقه بدون سکنه باقی ماند. بعد از اتمام حمله عثمانی تلاش زیادی برای بازسازی لهستان آغاز گردید. در این زمان از حضور یهودیان نیز در این بازسازیهای استقبال گردید. وضعیت یهودیان در این زمان برای ایجاد جنبش تصوفی جدید بسیار مناسب بود. در بین یهودیان نیز گرایش زیادی به ایده‌های کابالایی وجود داشت. دید سنتی و پیروی سنتی از قوانین تورات و تلمود برای اکثریت یهودیان جذابیت زیادی دیگر نداشت. در این زمان دیدگاههای صوفی گرایانه جدیدی خارج از چهارچوب سنتی حاخامها شکل گرفت. این افراد نیستاریم یا بعل شم (استاد نام خداوند، که در کابالای عملی برای ایجاد معجزه استفاده می‌شد) نام داشتند که جنبش زیادی در اکثریت یهودیان ایجاد می‌کردند. تصویر این افراد درستکار که در بین مردم زندگی می‌کردند با تصویر کابالایی لامد واو زدیکیم (۳۶ فرد درستکار مخفی که دنیا را حفظ می‌کنند) تطابق زیادی داشت. با این پیش زمینه جنبش حسیدی ایجاد شد که اولین بار توسط اسرائیل بن الیزر به عنوان اولین بعل شم طوف صورت گرفت. در این زمان در اروپای شرقی مبلغان یهودی مگید نیز وجود داشتند. مگیدها طرفدار سیستم ربانی بودند و با مجازات افرادی که قوانین یهودی را اجرا نمی‌کردند موافق بودند. بعل شم‌ها با مجازات مخالف بوده و اعتقاد داشتند که این گونه مجازاتها با عشق و محبت درونی فاصله دارد. از این رو در جنبش حسیدی این نوع سیستم مجازات کنار گذاشته شد و ایده دویکوس به معنی تعلق به خدا در تمامی اعمال جایگزین آن گردید. بعل شم‌ها همچنین با روشهای قبلی تصوف نظیر روزه گرفتن یا خود زنی مخالف بودند.

اسرائیل بن الیزر (بعل شم طوف)

بنیانگذار حسیدیم اسرائیل بن الیزر بود که با نام بعل شم طوف (استاد نام نیکو) شناخته می‌شود. شهرت او آنقدر زیاد بود که نه تنها یهودیان بلکه جنتیلها و اشراف لهستانی نیز از او آگاه بودند. داستانهای زیادی در مورد قدرت معجزه وارانه او وجود دارد. جنبش حسیدی فهم جدیدی از دیدگاههای یهودی و کابالایی قبلی ارائه داد. در جنبش حسیدی ایده زدیک یا ربه به عنوان رهبر معنوی جنبش دارای اهمیت بالایی است.

گسترش حسیدیم

شاگردان اسرائیل بن الیزر به تبلیغ دیدگاههای او در اروپا پرداختند. بعد از مرگ اسرائیل بن الیزر این شاگردان تلاشهای خود را ادامه دادند به طوری که در سال ۱۸۳۰ میلادی اکثریت یهودیان اوکراین، گالیسیا و لهستان حسیدی بودند. به تدریج یهودیت حسیدی به اروپای غربی و از آنجا به ایالات متحده نیز نفوذ کرد. یهودیت حسیدی به دو زیر بخش یهودیت حسیدی اوکراین و یهودیت حسیدی لیتوانی تقسیم گردید.

مخالفین

یهودیت حسیدی از ابتدا دارای مخالفان زیادی بود. این مخالفان دلایل زیر را برای مخالفت خود با جنبش حسیدی ارائه می‌کردند:

  • یهودیت حسیدی تفسیر جدیدی از قوانین یهودی ارائه می‌دهد.
  • اهمیت بیش از حد به عبادت حسیدی و نحوه لباس پوشیدن.
  • نگرانی از تبدیل شدن حسیدیم به یک جنبش مسیحایی دیگر نظیر پیروان عیسی مسیح، شبتای زوی یا ژاکوب فرانک.
  • یهودیان غیر حسیدی به دستور ویلنا گائون برای اولین بار مانند جنتیلها لباس می‌پوشیدند و ضد حسیدیان اعتقاد داشتند جدایی آنان از جنتیلها باید ملایمتر باشد.

ویلنا گائون

مهمترین مخالف جنبش حسیدی ویلنا گائون بود. داستانهای زیادی در مورد مخالفتهای بیشمار او با این جنبش وجود دارد. یکی از مهمترین اختلافهای ویلناگائون با حسیدیان در مورد ایده زیمزم یا حلول مجدد بود. در یهودیت سنتی ایده‌ای به نام حلول مجدد وجود ندارد حال آنکه در کابالا این اعتقاد وجود دارد که روح افراد در چرخه‌های مختلفی دوباره به زندگی باز می‌گردد و در شخص جدیدی حلول می‌کند. ویلنا گائون این ایده را به شدت رد کرده و آن را کفر آمیز می‌دانست.

در دنیای امروز

امروزه حدود ۱ میلیون نفر یهودی حسیدی در دنیا وجود دارند. جنگ جهانی دوم باعث نابودی مراکز سنتی یهودیت حسیدی در اروپای شرقی شد و بسیاری از یهودیان حسیدی به ایالات متحده یا اسرائیل مهاجرت کردند.